تمام محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را ...
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود.
رنگين کمان پاداش کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند.
از شمع آموختم که :ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم.
از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم.
زندگي 3 ايستگاه دارد!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شم.
اگه يه روز سراغم رو گرفتي و ازم خبري نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم.
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد.
عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!.
هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند.
بدترين شکل دلتنگي براي کسی آن است که در کنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهی رسيد.
ديگه يار نمي خوام وقتي که مي بيني عشق دوروغه.
چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟ اگه يه روز رفتي و برنگشتي بهت قول نميدم منتظرت بمونم اما ازت يه خواهش دارم وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري.
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه.
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد.
بعد از مرگم تکه يخي به شکل صليب بر روي سنگ قبرم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد اب شودوبه جاي يار برايم گريه کند.
اگه تونستي پر کلاغ ها رو سفيد کني برف رو سياه کني يه بوسه به آتش بزني يه نفس عميق زير آب بکشي اون موقع من مي تونم تو رو فراموش کنم.
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين سوختن عشق آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت.
زندگي اجبار است ..... مرگ انتظار است..... عشق يک بار است ..... جدايي دشوار است .....
ياد تو تکرار است.
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه.
اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي.
اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنبال کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي اونجا نيست.
دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني.
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم.
موقعي که خدا پنجره ي بهشتو باز کرد منو ديد ازم پرسيد امروز چه آرزويي داري؟؟ گفتم خدايا هميشه مواظب اوني که الان داره اين نوشته رو ميخونه باش چون برام خيلي عزيزه.
وقتي كسي رادوست داري، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازي كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. و وقتي كه كسي تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهاي تنها باشي، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست.
مي گي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي.... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پيش آمدند. دلم برات تنگ ميشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه ميزنم.
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه.
دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست.
نديدم بهاري محبت ز ياري دلم غرق خون شد عجب روزگاري زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت... حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي.... جدايي سخت است نه به سختي تنهايي... نگاهي آشنا به ياس کردم ... تو را در برگ گل احساس کردم ... خلاصه در کلاس ناز چشمت ... دو واحد عاشقي را پاس کردم....
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند تارموي توست اما ريشه ي عمر من است.
سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم.
اگه معلم جغرافي بودم اسمتو رو بلند ترين قله ي دنيا مي نوشتم اگه معلم ادبيات بودم اسمتو تو تمام شعرام مي آوردم اگه معلم شيمي بودم اسمتو در گروه حلال ترين محلول ها قرار مي دادم اگر معلم زيست بودم قلبت رو از مهربون ترين قلبها مي نوشتم ...
به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم ...
با سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم.
هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد.
اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي منو دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد.
شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟... گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد... گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي...
نه!نرو!... صبرکن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم... اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم... اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم ...... صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو...
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و باتردید
روز سوم هم گذشت اما به سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی در درونم های و هوی میکرد
مشت بر دیوار ها می کوفت روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم درد صیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو یسهوده گریانی
در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر می خواست
لیک در من تا که میپیچید مرده ای از گور بر می خواست
مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بو ها
قلب من در سینه می لرزید مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می امد جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیک تر می شد ورطه ی تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویر غبار آلود زان شب کوچک شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
خواستم عشق رو...
خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ، ولی جا نشد
پس گذاشتمش تو جیبم، ولی جا نشد
در کیفمو باز کردم، ولی جا نشد
تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق، ولی جا نشد
بنابر این یک خونه براش گرفتم، ولی جا نشد
حتما تو کره زمین جا می شه، ولی جا نشد
پس گذاشتمش تو قلبم، حالا دیگه جاش
خوبه خوبه
تازه می فهمم، این که می گن دل آدم ها می تونه
از دنیا هم بزرگتر باشه یعنی چی
پروردگارم , مهربان من
از دوزخ اين بهشت رهاييم بخش !
در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است
و هر زمزمه اي بانگ عزايي
و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي ,
رنج زاي گسترده اي .
در هراس دم ميزنم
در بيقراري زندگي مي كنم
و بهشت تو براي من , بيهودگي رنگيني است .
اين حوران زيبا و اين غلامان رعنا
همچون مايده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند
اما خود من بي پاسخ مانده ام !
هيچ كس , هيچ چيز
در اينجا ” به خود " هيچ نيست
" بودن من " بي مخاطب مانده است .
من در اين بهشت
همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهاييم .
" تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود
در سرزمين وجود بيگانه بوده اي " !
"كسي را براييم بيا فرين تا در او بيارامم " !
دردم درد " بي كسي " بود .
ای کاش من همان نقطه بودم که تو در تنهایت به آن می نگریستی
یا همان ماه که شب ها محرم اسرار توست
یا همان هوایی که درونت را پر می کند از زندگی
ای کاش من همان جنگلی بودم که تو در آن قدم می گذاشتی
ای کاش... هر چه بودم
ای کاش... با تو بودم
ای کاش...
چگونه بگویم دوستت دارم
چگونه بگویم تو امید زندگی من هستی
فقط می توانم بگویم دوستت دارم عزیز دلم
آنزمان که آفرینش شکل ضمیر ماست
از نخستین دیدار تا هر سخن و هر رفتار انگار تنها دانه می افشانیم
برگ و بال و پرواز و آب و خورشید و هستی و
در این دنیا در این خاک در این سر زمین و مرز و بوم
بنظر آنچه که آتش بر دل می زند سرنوشت آدمی ست
تلخ و سوزناک و پر درد و هدف که تا انگیزه امتداد تیری ست تا فرود بر نقطه عدم
عدمی که غم نابسامانی کمی نیست شاید
روزگاری اشکها بدرود را تعطیل کنند و تا اوج دلدادگی ها همراه ما شعری سازند از عشق
عشقی همراه آفتاب تا ابدیت غروب !
آغوشم را تا کهکشانها باز میکنم
تنها فریادم تصویر مردابی ست انبوه از نیلوفرها و شقایق ها
